۱۳۸۷ مهر ۱۷, چهارشنبه

این روزا بیشتر وقتم صرف درس و کلاس میشه دوباره دارم میخونم برای کنکور . با وجود خستگی احساس خوبی دارم یه جورایی انگار دارم زندگی می کنم و دارم از اون رخوتی که مدت ها همه ی وجودمو گرفته بود میام بیرون. فعلن همین!

۱۳۸۷ مرداد ۲۳, چهارشنبه

من دلم مي خواست حرفهاي آخر شبمان چيزي فراتر از" شب بخير" گفتن هاي عجولانه ي تو باشد ...
دوغگوي ماهري نيستي وقتي بهانه ات خستگي است.

۱۳۸۷ مرداد ۲۱, دوشنبه

كلاس اين آق معلم جديد كه بهمون زبان درس ميده رو خيلي دوس دارم ، هم باسواده هم من هر چقدر دلم بخواد مي تونم سر كلاسش حرف بزنم ! خودشم منبع خاطرات مفرح! ميباشد كه در ارتباط با موضوع درس هر جلسه چند تاشو مطرح ميفرمايد. ضمنن ميگه كه تو كلاس راحت باشين چون تو كلاس من دموكراسي حاكم ميباشد و اجازه دارين اس ام اس ها و تلفن ها تونو جواب بدين ، بخورين يا هر چي دلتون ميخواد بگين فقط اگه نظرتون مخالف نظر من باشه از نمره ي كلاسي خبري نيست!!!

۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه

زن بي نام قصه ي من كتك ميخوره از شوهرش فحش و بد و بيراه ميشنوه. ساكشو مي بنده كه بره ، چند نخ باقي مونده از پاكت سيگارشو در حالي كه لباش از فشار بغضي كه داره خالي ميشه ميلرزن دود ميكنه. داره تو ذهنش دنبال يه جا براي رفتن مي گرده ... مي گرده !...

۱۳۸۷ تیر ۲۸, جمعه

يك

خوب به سلامتي اينجا افتتاح ميشه ! وبلاگ قبليمو دوس داشتم اما به خاطر اينكه اونجا مجبور به ملاحظه كاري بودم نميتونستم راحت باشم توي اين خونه جديد بدون نگراني از برملا شدن مسائل خصوصيم بين آشناها و گاهن فاميل راحتتر خواهم بود...